بشنو از نی

یادداشتهای روزانه ی محمود نادری سمیرمی

جستجوی "ما"

چقدر بجا و زیباست تلاوت این شعر شاملو در رمضان مبارک امسال:

به نو کردن ماه
بر بام شدم
با عقیق و سبزه وآینه
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است ....
 
 
و این هم تعریض و تضمینی بر آن ،که صاحبش را نمی شناسم:

به جستجوی ماه

بر فراز تپه شدند

به جستجوی ماه

هر ذره معلقی را رصد کردند

بانگ برخاست که جٌستیم

آنچه باید.

مومنان به افطار نشستند.

اما

کسی به جستجوی ما برنیامد

کسی فریاد ما را نشنید

کسی خیل رهروان خامش را ندید

به جستجوی ماه

در دل شبی تاریک

هر ذره معلقی را رصد کردند

کسی به جستجوی ما در ظهر تابستان برنیامد

نه بام، نه تپه

 نه هلالی لاغردر شبی تاریک

 ما روان بودیم بر خیابان

همچون رودی پر غرور و آرام

که به وقت دشت تشنه را آب می‌دهد

و مامنی برای ماهیان تا بربالند

نه سیلاب رودی سهمگین و بی وقت

که جز تباهی حاصلیش نیست

رودی پر غرور و آرام.

با چشمهای نابینایتان ندیدید مگر

نه هلالی لاغر در شبی تاریک

که رودی پر غرور و آرام

به جستجوی ماه در شبی تاریک

 بر بام شدید

اینسو ستارگان کوچک و مغرور

 از دل زمینی تفته و داغ

به آسمان شدند

به سان چراغ‌ها و نشانه‌ها

تا راه را از بیراه بازیابیم

بی جستجوی ماه

تا آسمان شب

همه شب چراغانی باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 11:45  توسط محمود نادری سمیرمی   | 

حال همه ی ما خوب است

غلامرضا روی تخت بیمارستان نفسهای سختی می کشید بالا رفتن اوره ی خونش حسابی آخرین رمقهایش را گرفته بود. هر دو کلیه اش را یک سال پیش در اثر بیماری نفرونوپتیزیس از دست داده بود . هر هفته دو بار دیالیز می شد و برای گرفتن کلیه ی اهدایی از خواهرش روز شماری می کرد آزمایشهای اولیه نشان می داد که اهدای کلیه بین این خواهر و برادر امکان پذیر است. پدرش که یک کارگر ساده ی افغانی بود و پنجاه و چند ساله به نظر می رسید می گفت تمام زندگیش را به پای سلامت غلامرضا گذاشته و حاضر است برای باز گشتن او به زندگی سالم هر هزینه ای را بپردازد. و من در این اندیشه بودم که او مگر چقدر می تواند هزینه کند؟

طرف دیگر دعوا که مرگ بود و نیستی طرف قدری بود و او نیز شومبختانه از هیچ چیز برای تباهی این تن نحیف نمی گذشت. چند شبی بود که به علت طولانی شدن بستری آخر غلامرضا در بیمارستان و خسته شدن مادرش ، خواهر جوانترش پرستاری او را با هزار امید به عهده گرفته بود. غلامرضا به علت کم خونی شدید و انجام جراحی نیاز به خون پیدا کرده بود و پدر برای دادن خون به بانک خون رفته بود ، تا در ازای کارت اهدا دو واحد خون برای فرزندش رزرو کند. کودک برای اتاق عمل آماده می شد قرار بود برایش فیستول دایمی بگذارند تا زمان آماده شدن برای پیوند از این طریق دیالیز شود.

کودک و خواهرش پشت در اتاق عمل چشم براه پدر بودند . از ساعتی که باید بر می گشت گذشته بود . یک ساعت، دو ساعت ....ولی از پدر خبری نشد. بچه ها نگران و پزشک و پرستار او هم عصبانی که چرا این آقا اینقدر دیر کرده است. ساعت دوازده نیمه شب تلفن اتاق پزشک کشیک اطفال زنگ می خورد. الو آقای دکتر از .....تماس می گیرم .آقای ....پدر بیمار شما به علت اقامت غیر قانونی در ایران و نداشتن کارت اقامت ،همراه عده ای از هم وطنانش در اقدام ضربتی پلیس جمع آوری و به پاسگاه شرق کشور منتقل شدند، به درخواست ایشان خواستم شما را در جریان بگذارم تا سیر درمان فرزندشان دچار اشکال! نشود .... بقیه ی جملات برای پزشک مفهوم نبود .

غلامرضا از بس که جان نداشت مرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 10:39  توسط محمود نادری سمیرمی   | 

روزترین روز

قبل از نوشتن  می خواهم از آنچه که تا کنون بر من رفت و مرا از همه ی آنها که  خودشان بهتر از من می دانند ، چقدر دوستشان دارم جدا کرد ، عذر بخواهم . قسمی از این کاهلی گناه من بود و ما بقی را خانه بدوشی و ویلانی همیشگی من عذر خواه خواهد بود، به هر حال روز  شریف شریفترین انسانها یعنی "معلم" بهترین بهانه بود برای دوباره جان گرفتن و نوشتن.....

معلم کلاس پنجمی داشتم که برای من تا همیشه نماد "معلمی " خواهد ماند و هر سال با آمدن روز مقدس آموزگار او را یاد کرده ام و برای شادی و تندرستی او خدای را به دعا خوانده ام. نامش " حیدر طایی" بود . و راستی که چقدر " طایی" بود و حاتم گونه همه ی هستی خویش را به پای درس و معلمی می ریخت و شمع کوچکترین  مثل بود برای شمعگونه سوختنش.

از معلمان هم دوره و هم مدرسه اش بپرسید که چطور از درد کلیه به خود می پیچید و کلاس درسش را  زمین نگذاشت. تا وقتی که او را بی هوش به بیمارستان رساندند و پزشک چقدر به او عتابیده بود و خطابیده بود که .... ولی حالا چرا؟

یادم نمی رود روزی را که به خاطر بیماری به شهرضا رفته بود و معلم بد اخلاقی به جای او کلاس ما را آن روز اداره کرد و بعد از پایان کلاس آن روز  ما دانش آموزان همه با هم به در خانه ی او رفتیم و سراغ از او گرفتیم. گویی فکر می کردیم که با ما قهر کرده و دیگر سر کلاس ما نخواهد آمد و از این کابوس  بدتر چه چیزی می توانست آزارمان بدهد ؟

اما او باز هم سر کلاس ما آمد . او رفت و دیگران هم آمدند آنها که نام بردنشان بی آنکه ذکری از خیرشان برود طالب مثنوی دیگریست. همه زیبا بودند. همه نازنین. از آقای نادریان  معلم کلاس اولم گرفته تا دکتر صبری آخرین استادی که بر سر کلاس او در دانشگاه نشستم. اینهمه زیبایی در یک ذهن جا نمی گیرد بی سبب نیست که زیبایی ها را همیشه فراموش می کنیم.

و این هم رباعیی قدیمی برای همه ی آنها که معلمند و قبای اطلس از هنر عاریان را به نیم جو نمی خرند و قلندر گونه بر همه ی هستی و نیستی صلا می زنند. چه آنها که در طفلی و جوانی پای زمزمه ی محبتشان نشستم و چه آنها که در آن کودکیها و جوانیها با من روی همان نیمکتها نشستند و حالا در کسوت مقدس معلمی محبت را زمزمه می کنند تا طفلان گریز پای را جمعه به پای تخته سیاه بکشند.روز همگیتان که روزترین روز است فرخنده باد و همایون . و روزگارتان ایدون:                             

 

                                         سرمایه ی قصه های شیرین ، همه دوست

سرنامه ی شعرهای " نسرین" همه دوست

من مانده ام و خاطره ی اینهمه عشق

سخت است نگهداشتن اینهمه دوست.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:3  توسط محمود نادری سمیرمی   | 

مردی از قبیله ی شمس

از تبریز آمده بود . تمام زادراهش در یک  نایلون کوچک خلاصه می شد ، در دست دیگرش سازی  بود که از جثه ی او نیز بزرگتر بود، او از این ریزنقشی خود برای ما داستانها داشت. روزی که به هوای سر کردن یلدا در پیش سراییهای همیشه آفتابی از کرمانشاه راهی سمیرم شدم هرگز فکر نمی کردم انسانی به این زیبایی ببینم. مهمانهای سالهای پیش را در ذهنم مرور میکردم.محمد علی بهمنی هیچ وقت به دلم نچسبید . نه شعرش و نه خودش. مصطفا رحماندوست مردی پرتوان و پر تلاش و  علاوه بر آن انسانی انیس و لطیف بود. مرادی کرمانی مردی زیبا و عزیز و به قول کردهای کرمانشاه " فقیر" بود. یعنی که هیچ غرض و مرضی در دلش نبود.خودش را روایت می کرد و هیچگاه به خودش دروغ نمی گفت . واین راز گذشتن اوست از همه ی مرزهای جغرافیایی و سیاسی و دینی، فرهنگی... ملک مسعودی مثل همه ی ترانه های لری ساده بود و روراست. گرچه زیاد مجال همنشینی با او را نداشتیم.

اما و اما "عاشیق حسن" مردی بود به کلی دیگر و شوریده ای از قبیله ی شمس  ، از جنس برف یا باران یا از جنس همه ی زیباییهای طبیعت. او خیلی راحت می توانست توی تک تک دلها سرک بکشد. در آن دو روزی که افتخار مجالست و  موانست با او را پیدا کردم تمام رفتار و گفتارش برایم  پر از معنا بود. وقتی آرام و با لهجه ی شیرین ترکی صحبت می کرد با اینکه بسیاری از کلماتش را به سختی درک می کردم (که بعدن دانستم  تنها عیب از گوش من نیست!) اما با حرص و ولعی عجیب می خواستم تمام حرفهای او را بگیرم و بشنوم. برای من آنچه بیش از ساز و آواز او مهم بود بی ریایی و بی پیرایگی این انسان بود که تا کنون مثل آن را ندیده بودم. ذره ای ادعا در همه ی هیکل این مرد نبود. کلمه ی تواضع که از بس به عنوان چیزی نزدیکتر به تکبر به کار بسته اند برای او ناساز است.تنها می توانم بگویم همه ی زندگی و همه ی وجود او هنر بودو هنر او خاکساری و بی ادعایی.تمام آنچه را از این پیش در باره ی عاشیقهای آذری زبان شنیده و خوانده بودم یکی یکی در ذهنم مرور می کردم و حالا به درستی می فهمیدم راز قداست و عظمت این نام را که با "اشو" از یک رگ و ریشه  است . و پی می بردم به راز اینهمه توان و نیرو که در این تن رنجور بود. تنها عاشقی و عاشیقی بود که می توانست او را چنین استوار بر پای دارد و  سیمهای چگورش را به هنرمندی تمام بنوازد.

عاشیق حسن به تبریز برگشت . جایی که همزبانهای او شعرهایش را لابد خیلی بهتر از بچه های سمیرم می فهمند اما  زبان دیگر اوکه زبان عاشقی و حق طلبی است در همه جای دنیا گوشی برای شنیدن دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:25  توسط محمود نادری سمیرمی   | 

چیزی در باره ی حلقه ی نگرانی و نفوذ

دانشجویان دانشکده ی پزشکی اصفهان اگر سر و کارشان با دفتر رییس محترم دانشکده  ی پزشکی بیفتد ، نخستین چیزی که بعد از قیافه ی نگهبان  مجموعه، نگاهشان را به خود جلب می کند سخنی جاودان از انشتین بزرگ است که  روی دیوار راهرو نصب شده است: " ده در صد زندگی را جهان پیرامون ما می سازد و نود در صد آن را نگرش ما به این جهان."

این را می گذارم کنار عبارتی که در کتاب هفت عادت مردمان موثر نوشته ی استفان کاوی ( که خلاصه ی آن را  امید عزیز ، برای من فرستاده بود) خواندم :

"یکی از بهترین راهها برای تشخیص میزان عامل بودن خود این است که ببینیم وقت  و انرژی خود را صرف چه چیزهایی می کنیم.می توانیم حلقه ی نگرانی  خود را از حلقه ی چیزهایی که درباره ی آنها نگرانی به خصوصی نداریم جدا کنیم.
با نگریستن  به امور درون حلقه ی نگرانی خود در می یابیم که چه چیزهایی  بیرون از اختیارمان قرار دارند و در  کدام مورد می توانیم کاری انجام دهیم و شرایط را تغییر دهیم.دسته ی اخیر درون دایره  ی کوچکتری به نام حلقه ی نفوذ قرار می گیرند، با تمرکز بر این حلقه می توان آن را گسترش داد تا جایی که حتا بزرگتر از حلقه ی نگرانی شود".

من  فکر می کنم بیشترین مشکلی که هر کدام از ما با  زندگی داریم، تعریف حلقه ی نگرانی است، که موجب ورود دغدغه های بی موردی در این حلقه می شود  و مشکل بزرگ بعدی جدا کردن نگرانی هایی که در حلقه ی نفوذ ما قرار دارند.

اینجاست که هرکدام از ما  بدون آنکه نگرانیهای خویش را بشناسیم ،هر چیزی را داخل این حلقه قرار می دهیم و بعد انرژی و وقت خود را صرف  تکان دادن دیوارهایی می کنیم که هیچگاه تکان نمی خورند.

بی دلیل نیست که  در تعالیم دینی نیز شناخت " خویش " را مساوی با شناخت " خدا" قرار داده اند. این شناختن  تواناییها  واستعداد ها اولین گام در پیمودن مسیر " موثر بودن " در زندگیست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 19:10  توسط محمود نادری سمیرمی   | 

سوغات کرمانشاه

وقتی فرسنگها از ولایت خود دور می شوی و با مردمی با عقیده و مسلک و ویژگیهای متفاوت سر و کارت می افتد، بی شک چیزهایی می بینی یا می شنوی که برایت تازگی دارد و گفتنش آن طور که برخی دوستان می گویند خالی از لطف نیست.
از چیزهایی که در این مدت در این دیار کرد نشین دیدم، برخی باورها ورفتارها در زمینه ی درمان و مداوای بیماران بود که نمونه اش را -دست کم- من با تجربه ی اندک خود تا امسال ندیده بودم. اگر چه خود درمانی در ایران ما که جز پزشکان ،همه در موضوع بیماری و درمان صاحب نظرند! چیز رایجی است اما شیوه های خاص آن در این ولایت برای شما هم می تواند جالب باشد:

۱- در همان ماه اول اقامتم در گیلانغرب روزی پدر یکی از نوزادانی که من در بیمارستان او را معاینه کرده بودم، با احترام خاصی وارد اتاق من شد و بعد از کلی تعریف و وصف سجایای علمی و اخلاقی ما! چیزی از جیب کتش بیرون آورد و در حال سپردن آن به من گفت ما در اینجا عقیده داریم ناف کودک در هر جا نگه داشته شود فضایل و رذایل انسانهای ساکن در آن محل به این کودک منتقل می شود ، و من چون از شما بهتر ندیدم خواستم از بنده قبول کنید که ناف  نوزادم را چند روزی در گوشه ای از اتاق خود بپذیرید.

و بنده با آن شکسته نفسیی که خاص انسانهای بزرگ است ! اظهار داشتم گر چه خود را آدم بزرگی نمی دانم اما چون نظر شما این است لابد می پذیرم. 

۲- یک بار حین معاینه ی شیرخوار یک ساله ای متوجه وجود چیزی شبیه آدامس شدم که به موهای او چسبیده بود به خیال اینکه خانواده متوجه آن نشده اند  به آن اشاره کردم و گفتم این چیست که به موهای بچه چسبیده ؟مادر و مادربزرگ شیرخوار برای من توضیح دادند که اگر کودکی جلو نظر مردم باشد -یعنی زیبا و تپل و سالم- برای اینکه چشم بد به او نرسد تکه ای سقز کردی به مو های او می چسبانیم.از آن زمان به بعد باز هم با این صحنه در مطب و بیمارستان روبرو شدم.

۳- در نوزادان نژاد سیاه و آسیایی لکه ای تیره رنگ روی پوست ناحیه ی خاجی و دنبالچه دیده می شود که اصطلاحا " به آن" لکه ی مغولی "گفته می شود .  این لکه نشانه ی بیماری خاصی نیست و به خودی خود تا یک سالگی از بین می رود و اهالی این منطقه هم که به بی ضرر بودن آن بر اساس تجربه های خود پی برده اند توجیه جالبی برای بروز این لکه قایلند. مردم این منطقه می گویند اگر مادر حین بارداری ویار ی داشته داشته باشد که بی پاسخ بماند و بر آورده نشود، روی بدن کودک لکه ای تیره ظاهر می شود!

۴- در این منطقه برای برخی زنان که زایمان دوقلو داشته اند، توانایی های خاصی قایلند، از جمله در درمان برخی بیماریها، که آنها را اغلب از خیلی پزشکان تواناتر می دانند. این زنان که اصطلاحا " بچدار" خوانده می شوند، نوزادان مبتلا به زردی را با تیغ زدن پشت گوش و حجامت درمان می کنند! قولنج و نفخ شکم شیرخوار را که ناشی از افتادن رگ پشت شیرخوار می دانند ، با ماساژهای و حرکات ویژه ای مداوا می کنندو...

۵- راه دیگر درمان زردی نوزادان در این منطقه بستن مهره ای زرد رنگ به دست بچه است که باعث می شود زردی بچه گرفته شود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 22:2  توسط محمود نادری سمیرمی   | 

دلبسته ی یاران "خراسانی" خویشم

درد غربت حسابی کلافه ام می کند، باور نمی کردم این قدر کم طاقت باشم، برای ندیدن و نداشتن. ندیدن پدر ، مادر ، برادران وخواهران...و... و دوستانی که از برگ گل پاکترند. دوستانی که یک لحظه دیدار هر کدامشان می تواند همه ی خستگی و فرسودگی امروز را از تنم بیرون کند. دوستان سلف و خوابگاه و دانشکده، دوستان کوه و صحرا و چشمه، دوستان محفل شعر و موسیقی و قصه....

اما الان باورم شده است که روزها بی رحمانه بی آنکه از من اجازه بگیرند رد می شوند، بی آنکه حتا متوجه رفتنشان شوم. روزهایی که امروز زندگی روزمره اند اما روزی خاطره های پر حسرت خواهند شد.
اینجا هم مثل همه جای دنیا هم آشنا هست هم دوست همزبان و هم آواز ، اتفاقا اینجا اگر آدم قرار باشد ماندگار شود برای او پیدا کردن آدم خوب نسبت به همه ی جاهایی که تا حالا دیده ام راحت تر است. اما زادگاه، جای دیگر است . آنجا همه ی کودکی و جوانی تو جا مانده است.معلمهای مدرسه ی ابتدایی ات را هر از گاه در کوچه و خیابانها می بینی و همکلاسیهای صاف و بی چشمداشت قدیمی .

که با آنها می شود یک روز تمام کنار قناتهای " سرابها" به ریش همه ی هستی و نیستی خندید و  ازهمه چیز و همه جا گفت و خندید و حال کرد. آنجا هر چه باشد هر از گاه سرو کله ی دوست هنرمند و هنر دوستی از گوشه ای پیدا می شود، آن وقت به تو زنگ می زند که :"هی پسر کجایی؟" و تا می آیی به خودت بجنبی جلو در با ماشین و موتوری  سبز شده است. و تا فکر کنی کنار چشمه ی" شیر برنجی" هستی یا روی کله ی "اشکفت رز" ، یا... چه می دانم ، چه می گویم مگر فرقی هم می کند. " کجا ؟ -هر جا که اینجا نیست".

اینها همه را گفتم تا بگویم : من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است و می گویم تا گفته باشم : "یاد آرید ای مهان زین مرغ زار، یک صبوحی در میان مرغزار".

بدرود

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 21:41  توسط محمود نادری سمیرمی   | 

بر کیش مهــــــــــــــــــــر

ذهنم را تقویم پر کرده است . دست خودم نیست روزها را عجیب در خاطرم نگه می دارم بی آنکه اصرار داشته باشم. نمی شود هیچ وقت بی درد سر روزهای تقویم را مرور کنم و از کنارش ساده بگذرم. اصلا خودم شده ام یک تقویم جاندار و سیار . که هی مثل گویچه های برفی می غلتد و  در مسیر خود بزرگتر می شود تا اینکه از  انبوهی توده ی خویش از حرکت باز می ماند.

امروز ۲۴ آبان  سالگرد رحلت علامه ی مفسر  مرحوم طباطبایی رحمه الله علیه بود . فیلسوفی که فلسفه ی لا ینحل را در  ظرف عرفان ریخت و حل شد. ورقهای کتاب الاهی قرآن را  به دست حکمت و منطق سپرد و داد بسیاری را از تفسیر خود بر کتاب حق در آورد. گو اینکه همگان در نهایت بر یگانه بودن سعی او در تاریخ تفسیر  اعتراف کردند. از چیزهایی که  با خود داشت کوهی استوار و با شکوه ساخته بود که هیچ توفانی آن  را جابجا نکرد. نه سیل خروشنده ی انقلاب او را تکان داد ، نه طعنه ها و حرف و حدیثهای اخباریون حوزه ، و نه هجوم گستاخانه ی  عظمت مارکسیسم و  مدرنیته به شالوده ی اخلاق و دین و سنت.

سالهاست بر این باور مانده ام که اگر بخواهم دوست داشته باشم  سیر و سلوک انسانی را چون مراد و مرشدی راستین  و قطبی امین برای زندگی خویش بر گزینم قطعا" آن قطب نه از خیل دانشمندان خواهد بود نه بزرگان سیاست و ... او کسی است در شمایل و قامت علامه ی مفسر و یا شهید بزرگ آزاده "چمران "، رند صلا زده بر دنیا و دین و دانش و هستی و خان و مان.

علامه در بحر حق شناور شده بود چیزی را به چیزی نمی انگاشت الا حقیقت ازلی. وجودش تفسیری بر کتاب خلقت بود . مثل او مادر گیتی خیلی دیر به دیر فرزندی می زاید. سرنوشت او را باید همه ی انسانهایی که در سر ادعای صلاح و سداد دارند و همه ی آنها که داعیه ی دین و دانش و هنر دارند  نه فقط مرور کنند  که زندگی کنند. چقدر بر ما جفا رفته است که از احوال این گوهر های زمان خویش بی خبر مانده ایم و در عوض از صبح تا شب در کتابها و روزنامه ها و معابر و... باید چه اسمها و عکسهایی را مرور کنیم که نه دنیای ما را به سلامت می دارند و نه خیر عقبایی دارند.

و انسانی چون او باید در نهایت با فقر و مسکنت و پیری و سرمای زمستان و بیماری ذات الریه  ، یکجا دست و پنجه نرم کند و همسایه ی او هم نفهمد.

وای بر ما از آنچه می خوریم و می پوشیم و نمی اندیشیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 10:26  توسط محمود نادری سمیرمی   | 

چه باید کرد؟

سخنی با سام آرام و هومان عزیز

در ادبیات ما داستان زیبایی است که به قولهای گوناگون روایت شده است و آن داستان مجلس وعظ شیخ بو سعید ابوالخیر و تنگی جا  برای مستمعان است. مستمعی که دیر رسیده بود  و جایی برای نشستن نداشت ندا داد که:" خداوند رحمت کند او را که از جای خود برخیزد و یک قدم به جلو بردارد." با این حرف او، شیخ از منبر خطابه بر خاست و آهنگ خروج از مسجد کرد . حاضران که گمان کردند بی ادبی این شخص شیخ را رنجیده خاطر کرده است از او سبب این کار را پرسیدند . او اما در پاسخ گفت : این مرد تمام آنچه را که پیامبران و اولیای الاهی خواستند بگویند در این جمله بر زبان آورد و من دیگر چیزی برای گفتن نداشتم.
داستانی دیگر چینیها دارند که میگویند: کنفسیوس درخانه ای تاریک عده ای کثیر را گرد هم آورد و آنگاه ندا داد :" به جای لعن تاریکی هر کس در هر جا ایستاده است شمعی کوچک روشن کند."و همگان دیدند چطور خانه ی تاریک با این شمع های کوچک نورانی شد.
راستی آیا فکر کرده ایم ما که در سر ادعای اصلاح جهان و جامعه را داریم کدام شمع را روشن کرده ایم؟ کدام گام را به جلو نهاده ایم؟کدام کژی را راست کرده ایم و کدام فضیلت را احیا کرده ایم؟ما ایرانیها به متهم کردن دیگران عادت کرده ایم همواره دولت مردان خود سیاستمداران خود ، همسایگان خود و.... را متهم می کنیم اما هیچ گاه برای خود در این ناراستیها سهمی قایل نبوده ایم.
ساده ترین کار برای توجیه هر ناهنجاری ، فرافکنی است . کار سختی نیست برگرداندن نگاه ها به سوی دیگری ، همچنانکه در تاریخ خود همواره دستهای بیگانه همچون اسکندر مقدونی موهوم ، عمر ، اعراب ، مغول و اخیرا" انگلیس و آمریکا را به عنوان عاملان اصلی تاراجها و خرابیها و آتش سوزیها معرفـــــی کرده ایم .اما کیست که نداند خواجه نظام الملک ما امیرکبیر و قائم مقام ما مصدق و....که بیرق دار صلاح و سداد در این سرزمین بودند همگی قربانی دسیسه ی ما ایرانیها شدند. نگوییم آن ایرانیها ما نبودیم. همه ی آنها همه ی ما هستیم چرا که همچنان به آن شیوه و سلوک رفتار می کنیم و همچنان خویش را تبرئه می کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 21:8  توسط محمود نادری سمیرمی   | 

نشانی غلط

۱-شادروان مهندس مهدی بازرگان در ابتدای یکی از نوشته هایش گله ای کرده بود از "ما ایرانیها" که چرا اینقدر راحت و صریح در باره ی هر چیز اظهار نظر می کنیم و به راحتی ذهن مخاطــــــــــــب را به بازی می گیریم. او مثالی آورده است از  آزمونی که شخصا در یکی از خیابانهای تهران از عابران پیاده  انجام داده بود ، و آدرس کوچه ای را در آن خیابان سراغ گرفته بود . از پنجاه مخاطب او فقط یکی دو نفر آنهم بدلیل آنکه اهل این محل نیستند از جواب دادن امتناع کرده بودند. ما بقی هر کدام به شیوه ای کوچه ی مورد نظر را به ایشان نشانی دادن بودند. دست آخر نیز مهندس می نویسد جالب است که من نام این کوچه را از خودم در آورده بودم و چنان کوچه ای در آن خیابان وجود خارجی نداشت!

۲- محمد جواد مظفر مدیر انتشارات معتبر کویر در جلسه ای که در سالن ارشاد اسلامی سمیرم برگزار شده بود،در پاسخ به سوال دانشجویی که از او پرسید ما اینهمه هزینه دادیم اینهمه رای اینهمه... پس کی این اصلاحات می خواهد به نتیجه برسد گفت :اگر افرادی که در این سالن جمعند از همین امروز تصمیم بگیرند که باور کنند " ۱- حق با مشتری است ۲- من برخی چیزها را نمی دانم ۳- گاهی حق با طرف مقابل من است و نه الزاما، همیشه با من" شک نکنید اصلاحات شروع شده و نتیجه را را نیز به چشم خواهیم دید .

۳- دیروز در مطب در حالی که  داشتم برای بیماری که با درد شکم مراجعه نموده بود  نسخه می نوشتم خانم مسنی که از قضا از اقوام همین بیمار بود و برای درمان بیمار دیگری نزد من آمده بود فرصت را غنیمت شمرد و چقدر به تفصیل در باره ی علل  دل درد ، از جمله بیماریهای کبدی و روده ای فصلی کامل پرداخت. این وسط من مانده بودم که واقعا چه کاره ام و باید با او چه بگویم. و جالب اینکه پدر بیمار من با ولع تمام  به حرفهای او گوش می کرد و بیشتر از حرف من آن را به راحتی می پذیرفت. این صحنه ی مکرر در مکرری است که من هر روز طی کار روزانه با آن روبرو می شوم و بارها دیده ام که چطور براحتی چنین آدرس دادنهایی منجر به از بین رفتن یک کودک یا ایجاد مشکل مادام العمر برای وی شده است.

۴ ـ عطاء الله مهاجرانی - که سالهاست سیاست را "جمع کردن صدف کنار دریا "می داند و ادبیات و هنر را "رفتن در آغوش دریا" - در یکی از آخرین نوشته هایش در سایت شخصی (مکتوب) در پاسخ به  خرده هایی که اکبر گنجی بر علامه طباطبایی در تفسیر قرآن گرفته بود می نویسد : بالاخره ما باید باور کنیم که یک فیلسوف حکیم و فقیه که عمر خود را وقف تفسیر کتاب خدا کرده است به نظر دادن در این باره مرجح است بر روشنفکر جوانی که از سر تفنن و علاقه و بعنوان یک کار فوق العاده ،گاه نگاهی روی کتاب و روایات انداخته است.

۵- کارگردان هنرمندی مثل مجید مجیدی که کار او مورد استقبال جامعه ی ایرانی و جهانی  واقع می شود ، می بینیم یکباره در مقام یک تئوریسین دینی و عرفانی بر می آید و برتر از آن در جایگاه یک مرجع دینی بزرگ می نشیند و برای انسانی که عمر خود را بر سر معرفت شناسی دینی و فلسفه و عرفان گذاشته است به راحتی فتوای کفر صادر می کند!

۶- کنار اینها بگذارید اظهارات فلان عالم دینی را پیرامون وضع اسفبار رکود اقتصادی در آمریکا ، بیانات فلان ... و ....
راستی تا کی ما می خواهیم به خلق خدا نشانی غلط بدهیم؟ کی باور میکنیم گاهی حق با دیگریست؟ کی به این نتجه می رسیم ما "برخی" چیزها را نمی دانیم؟دیگران هم حرفی برای گفتن دارند . بد نیست کمی گوش کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 16:59  توسط محمود نادری سمیرمی   |